سویل قنبریسویل قنبری، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه سن داره

سویل ، لایق عشق

فردای روز تولد

سویل مامان شبی که تو بیمارستان بودیم به خوبی گذشت .  شیر میخوردی و میخوابیدی . ساعت 2 شب شروع کردی به گریه ، خواستم بهت شیر بدم که نخوردی . فرح جون زنگ زد اتاق نوزادان ، پرستا اومد و گفت دخترت دوست داره بغل مامانش بخوابه و تو رو گذاشت رو سینه من . باورم نمیشد که تو منو بشناسی ، تا بوی منو احساس کردی خوابیدی تازه خوابم برده بود که  ساعت 3 نصفه شب یه پرستار اومد تا چسب مسکن روی شکم منو عوض کنه ، انقدر بد چسب و کند که من تا یه ساعت داشتم گریه میکردم  بعدشم تا صبح خوابم نبرد صبح بابایی اومد تا کارای مرخصیمون و انجام بده . دکتر هم اومد پانسمان من و عوض کرد و گفت یه چای شیرین بخورم بعد از تخت بیام پایین و راه بر...
26 آذر 1391

چندتا عکس خوب

اولین دستبندی که به دستت بستن کاغذی بود طلا نبود فرح جون و بابا احد برات یه "وان یکاد" خریدن که تو بیمارستان به لباست زدیم     نوشته بالای تخت مامانی     این ریسه خوشگل و آناهیتا برای در اتاق بیمارستان درست کرده بود . دستش درد نکنه . همه پرستارها خوششون اومده بود         این گیفتهای خوشگل و خودم درست کردم برای کسایی که زحمت کشیدن و برای دیدنت اومدن     کا رت شناسایی       عرو سکی به اسم سوی ل     چشم چپت باز نمیشد و پلکهات چسبیده بود به هم عمه زهرا ...
26 آذر 1391

سعی برای شیر دادن

همه سعی میکردن تا تو از خواب بیدارشی و شیر مامان و بخوری ولی تو خوابه خوابی   واقعا یکی از بهترین لحظه های زندگی هر مادری شیر خوردن بچه اس ...
26 آذر 1391

عکسهای عمل

 مامان سپیده با سویل دارن از زیر قرآن رد میشن         دکتر همتی عزیز     قبل از بیهوشی     هورااااااااااااااااااااااااااااااا         ساعت تولد 12:17             انگشت پرستار و گرفتی     ساندویچ شدی       ...
26 آذر 1391

زردی گرفتی دخملم

عشقم روز دوم بابا و عمه زهرا بردنت بیمارستان ، ازت آزمایش گرفتن گفتن زردیت رفته بالا و باید تو خونه زیر دستگاه باشی تا بیاد پایین . خیلی بد بود سویل . احساس میکردم قلبم و گذاشتن تو دستگاه . چون اون تو گرم بود بیقرار میشدی و گریه میکردی ، لپات قرمز میشد . الهی فدات بشم خداروشکر بعد از 5 روز خوب شدی   ...
26 آذر 1391